۞ امام علی (ع) می فرماید:
هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

موقعیت شما : صفحه اصلی » دسته‌بندی نشده
  • شناسه : 6456
  • 02 فوریه 2018 - 16:03
  • 974 بازدید
  • ارسال توسط :
شهید محمد حسن ابراهیمی
شهید محمد حسن ابراهیمی

شهید محمد حسن ابراهیمی

او متولد سرزمین عشق وشهادت ، کربلا بود . آن هنگام که در سال ۱۳۴۶ چشم به جهان گشود بارگاه حسین بن علی (ع) را در پیش چشم گذاشت .

به گزارش ترنم دشتی او متولد سرزمین عشق وشهادت ، کربلا بود . آن هنگام که در سال ۱۳۴۶ چشم به جهان گشود بارگاه حسین بن علی (ع) را در پیش چشم گذاشت .

پدر و مادر که هر دو از با سابقه ترین خانواده های مذهبی منطقه بوشهر بودند او را محمد حسن نام نهادند . زمان کوتاهی از تحصیلات دبیرستانش نگذشته بود که به عشق مولا و مقتدایش حسین (ع) بر منبر می رفت و ذکر مصیبت می گفت . حرارت عشق حسینی آرامش نمی گذاشت ؛ با سرعت تحصیلات دوره دبیرستان و سطح حوزه را گذرانید و با استعداد سرشارش به مدت ۵ سال در دروس خارج فقه و اصول حوزه شرکت کرد و نیز کارشناسی ارشد حقوق بین الملل را پایان برد . همزمان با تقویت زبان و ادبیات عرب ، زبان های زنده دنیا را جهت تبلیغ و ارائه مکتب شریف اسلام در سطح عالی فرا گرفت به طوری که جهت تدریس فقه و اصول به زبان انگلیسی تسلطی کامل یافت . کاملاً هویدا بود او به عشق اهل بیت (ع) تحصیلات و مدارج علمی را وسیله ای جهت نشر معارف اهل بیت (ع) قرار داده تا بتواند در سرتاسر عالم انوار تابناک این مکتب الهی را نشر و ترویج نماید .

او عظیم و پرمحتوا ، اما ساده ، بی آلایش و بی تکلف بود . سفارشش درباره دوستان مهر و محبت و خدمت و درباره دیگران صبر و بردباری و هدایت بود ، شهید بزرگوار حجت الاسلام و المسلمین شیخ محمد حسن ابراهیمی عاشق اهل بیت (ع) و امام زمان (ع) بود ، در حالی که ملبس به لباس سربازی امام زمان به دست مبارک رهبر عظیم الشأن انقلاب حضرت آیت الله العظمی خامنه ای مدظله العالی می شود که چشمان خود و حاضران در مجلس غرق اشک است . معنویت و نورانیت حضور مقام معظم رهبری ، شور و عشق خدمت به اهل بیت (ع) در این سرباز مخلص سبب می شود که شعله های هجرت در وجودش افروخته شود .

همه مطالبی را که بر منبر می گفت از عمق وجودش بر می خواست آنها را با تمام وجود قبول داشت و می خواست . به مولایش می گفت : « السلام علی الخد التریب و البدن السلیب و الشیب الخضیب » . از آقا و مولایش می خواست که اینها را نصیبش کند . بالاخره دعایش مستجاب شد ، جسدش را در دیار غربت بدون غسل و کفن با دست های بسته پیدا می کنند در حالی که در اثر شلیک گلوله ها به سرش همه محاسنش خون آلود شده و سرتاسر صورتش را خاک های غربت فرا گرفته بود ، بر بدنش آثار شکنجه های شقاوت و سنگدلی دیده می شد ، اینها آرزوهایی بود که همواره اظهار می داشت و مستعمان روضه اش خوب بخاطر دارند .

پیک اسلام در دیار  بی ایمانی وکفر بود ، مقتداها و اسوه هایش سید الشهدا (ع) ، ابو الفضل العباس (ع) و مسلم بن عقیل (ع) بودند . او در نهایت شجاع و مردانگی رسالت تبلیغ را به بهترین وجه انجام داد و از تهدیدات دشمن هیچ هراسی به دل راه نداد . و حتی در این راه مورد ضرب و شتم قرار می گیرد و با ضربات مشت و آهن چهره اش مضروب می شود به طوری که زیر چشمش هفت بخیه خورد ، اما این حادثه را به هیچ کس نگفت ، حتی نزدیکانش تا مدتی اطلاع نداشتند چون این کار را در راه انجام وظیفه سربازی امام زمان (عج) می دانست .

او جان بر کف همچون کوهی استوار ایستاده بود تا مکتبی را که به آن عشق می ورزید ، در دورترین نقطه عالم رواج دهد ، شیعیان کشور گویان را تشویق می کرد تا نام دخترانش را فاطمه (ع) بگذارند ، از علی (ع) و اولادش (ع) با آنها حرف می زد و عشق به صاحب الزمان (عج) را در دلهای آنها زنده می کرد ، تا سرانجام دشمنان اهل بیت او را مظلومانه و غریبانه و تحت دلخراش ترین شکنجه ها به شهادت رساندند و جمله معروف مولایش را که می گفت : « و لو قطعتنی فی الحب اربا اربا » به منصه ظهور می رسد و به مقتضای  « ان کان دین محمد لم یستقم الا بقتلی فیا سیوف خذینی » ، شکنجه و ضربو شتم و شهادت در راه خدمت مقدس را همچون شهد و عسل پذیرا می شود و یک وجب پا پس نمی نهد و سنگر را خالی       نمی کند . شباهتی هم با مولایش ابوالفضل العباس (ع) دارد ؛ خورد شدن اعضای بدنش در زیر شکنجه های ظالمانه و وحشتناک دشمن ، خوردن دو گلوله تیر به هر دو چشمش و شکنجه و ضرب و شتم در حالی که دست و پایش بسته بود و از خود نمی توانست دفاع کند . به هنگام بازگشت محمد حسن از کالج مطالعات اسلامی شهر جرج تاون در نزدیکی ساختمان ملل متحد در گویان پس از تیر اندازی های مکرر برای ایجاد رعب و وحشت ، وی را از اتومبیلش بیرون کشیده و ربودند ! خبر ، سخت سنگین بود و سکوت شکننده دوستانش از بهتی که بر آنها وارد آمده بود فضا را غریبانه تر می کرد .

از همدیگر می پرسیدند : کار چه کسی می تواند باشد ؟ آیا او را برای باج گیری ربوده اند ؟ آیا دشمنان معنویت و انسانیت که اینکه به نام دمکراسی در عراق و افغانستان انسان ها را مثله می کنند دست به این جنایت زده اند ؟ راستی چه باید کرد ؟ یکی می گفت : « باید وکیلی بین المللی بگیریم تا بیابیمش » دیگری می گفت : « به مجامع حقوق بشری گفته اید ؟ » سومی می گفت : « پلیس اینترپل را در جریان بگذارید » چهارمی می گفت : « باید وزارت خارجه اقدامی بکند » دیگری می گفت : « دعا کنید تا زود آزاد شود . فرزندش در راه است … » همه این کارها شد .

یک ماه به همین خوف و رجاها گذشت او کجا می توانست باشد . یک بار هم جسدی پیدا شده بود اما آنها که دیده بودند می گفتند او نبوده است . دوستانش امیدوار بودند تا لااقل اولین کسی باشند که خبر آمدن و آزاد شدن را می دهند .

 غروب روز چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت ۸۳ خبرهای دیگری رسید گویی که غروب تمام توانش را به کار بسته تا شعری بسراید برای وداع ، برای ندیدن ، برای گریه های مکرر ، بسراید برای وداع ، برای ندیدن ، برای گریه های مکرر، برای زانوی غم در بغل گرفتن در شهادت مردی که مرادش معرفت و نهادش آغشته به ایمان بود .

غروب حرف دیگری می زد : چلیس گویان محمد حسن را یافته است . دست ها و پا ها و دهانش را بسته بودند و دو گلوله از سمت راست و پشت سرش شلیک کرده اند .

نمی دانم در آن لحظه های سخت بر او چه گذشت شاید به یاد آن عاشورای آخری بود که همواره بر غربت حسین (ع) می گریید و زیارت عاشورا را مرور می کرد و می گفت : « یا لیتناکنا معکم »

حالا در غربتی دورتر از خانه در آن معرکه چنین شده . باید یاد اسارت و شهادت را در خود زنده می کرد .

دستان ناشناس غریبانی ، سخت نامردانه بر سر و صورتش سیلی می زد و او دعا می کرد و ذکر می گفت و به یاد آن دورانی بود که دروس عالی را در حوزه علمیه قم فرا گرفته و بعد در کارشناسی ارشد حقوق بین الملل فارغ التحصیل شد . زبان های عربی و انگلیسی را به خوبی فرا گرفته بود و هجرت را برگزیده بود تا برای مسلمانان و شیعیان گویان در آمریکای جنوبی در راه تبلیغ دین ، ملجأ و پناهی باشد .

او که در روز های شروع خدمت زمزمه می کرد :

حجاب چهره جان می شود غبار تنم                 خوشا دمی که از این چهره پرده بر فکنم

امروز فریاد رسایش همه جا را پرکرده که :

بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش              که به خورشید رسیدم و غبار آخر شد 

سر انجام عشق و علاقه به مولایش امام حسین (ع) « الخد التریب و البدن السلیب و الشیب الخضیب » را نصیبش کرد و به مقتضای « ان کان دین محمد لم یستقم الا بقتلی فیا سیوف خذینی » شکنجه وضرب و شتم و شهادت را در جهت احیای دین در اقصی العالم به جان خرید ، روحش شاد و راهش پر رهرو باد .

 

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری را کامل کنید. *

*